مریم نمازی
این مقاله پاسخی است به منتقدانِ شعار “نه عمامه، نه تاج و آری به “زن زندگی، آزادی” و نیز به منتقدان حرکت اعتراض برهنهٔ فِمِن در پاریس که در آن تصاویر علی خامنهای و رضا پهلوی به آتش کشیده شد.
هدف این نوشته دفاع از یک شعار یا یک اعتراض مشخص نیست، بلکه افشای پروژهٔ سیاسیای است که این اعتراض هدفش مختل کردن آن بود. می؛ پروژهای که از هماکنون، پیش از فروپاشی رژیم اسلامی، در حال بازسازی استبداد است. اکنون مهم این است که آیا توتالیتریسم و استبداد بهطور کامل برچیده خواهد شد و با از طریق حکومت مذهبی و یا بوسیله پدرسالاری موروثی ادامه خواهد یافت.
لحظات انقلابی صرفاً با سرکوب به عقب رانده یا به شکست کشانده نمی شوند؛ بلکه همچنین از طریق مهندسی سیاسی، از ریل خارج میشوند. بازتولید مفهوم، تفسیر، مدیریت سیاسی از بالا آنچنان انقلاب و مفاهیم آن را محدود می کند تا آنچه که باقی میماند، کتف بسته، دیگر تهدیدی برای بنیانهای قدرت استبدادی نباشد.
این وضعیت کنونی انقلاب ایران است. قیام علیه استبداد، پدرسالاری و کنترل بر بدن زنان، بهطور سیستماتیکی در چهارچوب انتخاب میان دو شکل آشنای و قدیمی اقتدار قدرت عرضه می شود. رژیم اسلامی یا سلطنت موروثی. این قالب بندی یک مداخلهٔ سیاسی است که هدفش تهیکردن انقلاب از محتوای رهاییبخش آن و هدایتش بهسوی اهداف از پیشتعریفشده و از پیشتأییدشده است؛ نتیجهای که در نهایت روابط قدرت استبدادی موجود را حفظ میکند.
“نه عمامه، نه تاج” و آری به “زن زندگی، آزادی” تلاشی است برای دفاع از انقلاب. علیه مهندسی سیاسی از بالا. در عین حال برای حفظ فضای لازم برای دگراندیشی نقادانه.
اکنون در جامعه ایران، هر گونه صحبتی از استراتژی، گذار یا آیندهٔ سیاسی ایران بر متن یک کشتار عظیم و غیر قابل باور انجام می شود. تنها در همین چند هفته، هزاران هزار نفر کشته، زندانی، شکنجه یا ناپدید شدهاند. احترام به خونهای ریخته شده نه تنها از طریق یادبود آن عزیزان، بلکه همچنین رد آن اهداف و سیاستهایی است که شرایط و امکان بازتولید چنین جنایاتی را امکان پذیر می کند.
رد دوگانهسازی
وقتی مردم بهخاطر رد توتالیتریسم سلاخی میشوند، این سوال که چه بدیلهای سیاسیای مطرح می شوند، دیگر مسئله ای تئوریک و نظری نیست بلکه پرسشی حیاتی است.
وقتی حاکمیت مذهبی و سلطنتی هر دو هم زمان رد میشوند، منتقدین با گفتن “یکیانگاشتن تفاوتها” درست نیست یا “انگاری که فرق ندارند” این نظر را نفی می کنند. حال آنکه منتقدین ، استدلال را بهدرستی درک نمیکنند. بحث این نیست که این رژیمها یا اشکال قدرت یکساناند. آنها از نظر ایدئولوژی، مقطع تاریخی و شدت، درجه و نوع سرکوب تفاوت دارند. این تفاوتها، اما، نافی این واقعیت ساختاریای که هر دو آنها اتوریته خود را بر جامعه از طریق جانشینی پدرسالاری بر جامعه سازمان اعمال می کنند؛ هر دو از رهگذر دین و وراثت تقدیس میشود؛ بر فراز جامعه میایستد و هیچ گاه پاسخگو نیستند.
هر انقلاب مدرن، اکنون با چنین سوالی در عمل مواجه میشود: یا این قدرت تحمیلی با سلسله مراتب آن برچیده میشود، یا با نامی جدید بازسازی میشود. این بازسازی اکثرا از طریق چهرههای “گذار” و با وعدهٔ ثبات، کنترل را از دست مردم مردم خارج و در عمل تعلیق میکنند. این پدیده بهندرت خود را ضدانقلاب مینامد؛ بلکه در قالب عملگرایی، ثبات، عقلانیت یا واقعگرایی سیاسی ظاهر میشود.
بدین گونه تلاش برای رهایی به شکل سیاسی مهار میشود. یک دوگانه تحمیلی بوجود می آید که لازمه اش همسویی و همگامی با نخبگان یک سوی دو طرف قدرت است. در لحضه پذیرش این چارچوب، عاملیت مردمی بهکلی ناپدید میشود. سیاست به انتخابی مدیریتشده میان استبدادهای رقیب تقلیل مییابد، و در این میان اگر که مردم، بهویژه زنان و طبقهٔ کارگر، نافرمانی کنند و قدرت جمعی خود را در میان این دو قطبی اعمال نمایند، بر انها مهر بیپروایی نابهنگام، عمل احساسی، فکر نشده و در نهایت خطرناک تلقی زده میشود.
این منطق منحصر به ایران نیست. هر جا به مردم گفته میشود که مخالفت با یک شکل از سلطه مستلزم سکوت دربارهٔ شکل دیگر سلطه است، بر همین منوال عمل میکند. برای مثال، نقد حماس، همسویی با اسرائیل تعریف میشود؛ مخالفت با رژیم اسلامی بهمثابه همدستی با نظامیگری غربی یا اسرائیل تعریف می شود. برای اثبات نظر خود آنها با اشاره به تفاوتها در اعمال قدرت و نقش آنها در هر لحضه بهطور گزینشی عرضه میشوند تا در عمل وفاداری به یکسو و در نهایت بهسمت بالا، این دو قطبی را تحمیل کنند. چون یک جانب نیرو قویتر یا آشکارا خشنتر است، نیروی دیگر شایستهٔ صیانت شمرده می شود و در نتیجه به برسمیتشناسی سیاسی آنها تبدیل میشود. در هر مورد، همبستگی بین مردم حذف و همسویی با دولتها، ارتشها یا حاکم که گاهی در اپوزسیون هستند هدایت میشود (نگاه کنید به مقاله من “دربارهٔ اسرائیل، حماس و امتناع از دوگانه”).
همین مکانیسم اکنون بحث دربارهٔ آیندهٔ سیاسی ایران را نیز شکل میهد. دوگانگی بهصورت روحانیت یا شاه، رژیم اسلامی یا سلطنت، خامنهای یا پهلوی طرح میشود. با پذیرش این چارچوب، انقلاب دیگر منجر به دگرگونی نمی شود چون به مسئلهٔ جانشینی و بازسازی قدرت تنزل یافته است. فرض این است که قدرت باید در قالب قیمها، منجیان یا مدیران دوران گذار تجلی یابد، در حالی که کنترل دموکراتیک و نیاز به رهایی به خاطر عزت “دوران گذار” تا ابد باید به تعویق میافتد.
از نظر من جنبش و شعار “زن، زندگی، آزادی” این منطق را از ریشه مختل میکند. نه خواستار ادغام در نظم موجود است و نه رهایی را به پس از پیروزی موکول میکند. این جنبش تأکید میکند که زندگی، خود اختیاری بدن زنان و تعیین سرنوشت جمعی، خواستههایی نیستند که برای اعطای آنها باید به دولت آینده رو آورد، بلکه بنیان خود سیاست و عمل در همین امروز هستند.
سیاستهای گذار
منتقدان استدلال میکنند که رضا پهلوی صرفاً سمبلیک و یا شخصیتی گذرا است. اما تاریخ نشان میدهد کسانی که خود را مدیر و میانحی دوران گذار معرفی میکنند، بهندرت بیرون از قدرت میمانند. دوران گذار آن جایگاه استراتژیکی است که آیندهٔ سیاسی در ان شکل میگیرد. انقلاب ۱۳۵۷ نمونهای روشن آن را ارائه میدهد. روحالله خمینی در ابتدا خود را نه حاکم، بلکه میانحی و مدیر دوران گذار معرفی کرد و وعده داد پس از دورهٔ گذار به قم بازگردد. با اینحال، در جریان گذار، این اتوریته هدایت گر به قدرت سیاسی اسلامیون تبدیل شد.
در سراسر جهان، “گذارهای هدایتشده” بارها و بارها جوهر ساختار دولت را حفظ کرده، و توزیع قدرت سیاسی و اقتصادی را به تعویق انداخته و مشارکت مردم را با اقتدار نماینده گان جایگزین کردهاند. زبان و ادبیات دوران گذار انتقال قدرت رو به بالا را پنهان میکند: خودگردانی جمعی جای خود را به چهره هایی میدهد که مدعی حکومت به نام “مردم” هستند. از آنجا که این نقش عمدتاً مردانه، دودمانی و غیرپاسخگوست، بهطور ساختاری با هر پروژهٔ رهاییبخش ناسازگار است. در فقدان برنامهای سیاسی که بهطور جمعی صورتبندی شده باشد، مانند منشور زن، زندگی، آزادی، مردم و قدرت مردمی بهسادگی توسط چهرههای دوران گذار کنار گذاشته میشوند؛ چهرههایی که خود را میانجیگر و ضروری معرفی میکنند و درست در همان لحظهای که سیستم استبدادی ظاهرا سست و معلق شده است، امکان و اجازه بازسازی آن را فراهم میآورند.
گذارهایی که از بالا هدایت میشوند نهتنها استبداد سیاسی، بلکه قدرت و استبداد اقتصادی موجود را نیز حفظ میکنند. کنترل بر تولید، کار و ثروت بهندرت دموکراتیزه میشود. سرمایه محافظت میگردد، حتی زمانی که اشکال سیاسی تغییر میکنند. از طبقهٔ کارگر خواسته میشود به نام «وحدت ملی» یا مصلحت سیاسی، ریاضت، بیثباتی و سرکوب را تحمل کند، همانگونه که قبل از دوران گذار از این طبقه انتظار می رود که تمام مصیبت آن دوران را بر دوش بکشد.
در این مقاطع، کار بیمزد و کمدستمزد زنان—از جمله مراقبت و بازتولید اجتماعی—حتی مرکزیتر میشود. به همین دلیل است که زنان، بدنها و خودمختاری شان با چنین شدتی تنظیم و کنترل میگردد و در همین دورانهای آشوب سیاسی است که کنترل قدرت حاکم بازتولید و تثبیت میشود.
شرایط اضطراری، وحدت و کنترل دگراندیشی
شاید عمومی ترین نقد به رد همزمان تاج و عمامه، به دلیل “شرایط امروز” و “شرایط اضطراری” باشد: مردم در خیابانها و زندانها کشته میشوند؛ اکنون زمان بحثهای ایدئولوژیک نیست؛ علیه دشمن مشترک و وحدت باید در اولویت باشد.
شرایط اضطراری همواره آن بیانی است که از طریق آن رهایی به تعویق انداخته میشود. هنگامی که سرکوب تشدید میشود، به ما گفته میشود زمانی برای سیاست دموکراتیک نیست، زمانی برای آزادی زنان نیست، زمانی برای پرسش از اینکه چه کسی حکومت خواهد کرد نیست. اما تاریخ نشان میدهد که لحظات خشونت گسترده دقیقاً همان زمانهایی هستند که قدرت استبدادی مؤثرترین شکل تحکیم خود را مییابد، و غالبا به نام امنیت یا بقا.
“وحدت” سلطنتطلبان و “گردآمدن زیر پرچم شیر و خورشید” نه وحدت حول خواستهای مردم یا اهداف مشترک آنها بلکه وفاداری به استبداد و نمادهای آن است. دگراندیشی خیانت نامیده میشود. بحث، خرابکاری تلقی میگردد. فراخوان برای وحدت که با تهدید، توهینهای زنستیزانه و ارعاب، بهویژه علیه زنان، اجرا میشوند، نشانههای هشداردهندهٔ استبداد در راهاند. کسانی که پیش از بهدستگرفتن قدرت تحمل مخالفت ندارند، پس از آن نیز بردبار نخواهند بود.
زنان نخستین هدفاند، چرا که سمبل و نماد ان نظم را مختل میکنند نظمی که بر اقتدار موروثی استوار است. توهین های زنستیزانه البته منجر به فروپاشی وحدت آنها نمی شود؛ بلکه خود شیوهٔ اعمال “وحدت” است. در حقیقت مطالبات زنان نه به این دلیل تفرقهافکن خوانده میشود که انسجام “وحدت “ را تهدید میکند، بلکه چون سلسلهمراتب و توجیه سیاسی آن را به خطر میاندازد. رهاییای که به نام این وحدت به تعویق میافتد، هیچ گاه فرا نمیرسد.
«”اینها یکی نیستند”
اعتراض برهنهٔ فِمِن در پاریس در ۱۷ ژانویه، که در آن تصاویر خامنهای و رضا پهلوی با سیگار سوزانده شد که خود در تلاشی برای بازآفرینی تصاویر زنان در ایران که عکسهای خامنهای را میسوزاندند، به این دلیل مورد انتقاد قرار گرفته است که سلطنت پهلوی و رژیم اسلامی یکسان نیستند.
بهعنوان یک استدلال سیاسی، این نقد از این واقعیت غافل میماند که انقلابها نه با مقایسههای اخلاقی میان رژیمها، بلکه با این سنجیده میشوند که آیا ساختارهای بازتولیدکنندهٔ سلطه را برمیچینند یا نه.
رضا شاه پهلوی و محمدرضا پهلوی هر دو ایران را از طریق یک سلطنت استبدادی اداره کردند که بهطور سیستماتیک هر گونه دگر اندیشی سیاسی را سرکوب و آزادیهای مدنی ابتدایی را محدود میکردند. در دوران محمدرضا پهلوی، سرکوب از طریق پلیس مخفی ساواک تشدید شد؛ نهادی که به بازداشتهای خودسرانه، شکنجه و درهمکوبیدن تکثر سیاسی بسیا. بدنام بود. سلطنت نیز سکولار نبود؛ دین برای مشروعیتبخشیدن به ملیگرای بهکار گرفته شد.
زنان در دوران محمدرضا پهلوی به اصلاحات حقوقی مهمی، از جمله قوانین حمایت خانواده، دست یافتند. با اینحال، این دستاوردها هدایای خیرخواهانهٔ از بالا نبودند، بلکه امتیازاتی بودند که از رهگذر سازمانیابی زنان، گسترش آموزش، فشار جهانی جنبشهای فمینیستی و نیاز سرمایه به مشارکت بیشتر نیروی کار زنان بهدست آمدند. رشد آموزش یا مشارکت سیاسی زنان در رژیم اسلامی امروز نیز بههمینسان بازتاب سازمانیابی و امتناع زنان است، نه لطف حاکمیت اسلامی.
استبداد در ایران از ۱۳۵۷ آغاز نشد. در دوران سلطنت، نهادهای دینی منابع عظیمی دریافت کردند تا در برابر جنبشهای مترقی و چپ بایستند، و اسلامگرایی در چارچوب استراتژی جنگ سرد آمریکا بهعنوان سدی در برابر کمونیسم تلقی شد. رژیم اسلامی بعدها سرکوب را از طریق ایدئولوژی دینی و آپارتاید جنسیتی تشدید کرد، اما این کار را با بهارثبردن و بازسازی دستگاه دولتیای انجام داد که از پیش اقتدارگرا و استبدادی بود.
نوستالژی جدیدالتاسیس سلطنت، نوسازی سرمایهدارانه آن دوران را که تحت شرایط استبدادی، الگویی که در قرن بیستم در سطح جهان غالب بود، را به عنوان رهایی قاطی و عرضه میکند. بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا این دو رژیم یکساناند یا نه، بلکه این است که آیا جایگزینی یکی با دیگری، یا با وارث آن، رهایی و آزادی بههمراه میآورد. رضا پهلوی ممکن است اکنون در قدرت نباشد، اما نمایندهٔ یک پروژهٔ طبقۀ حاکم است؛ نقش او دقیقاً آمادهسازی زمین برای بازسازی استبداد در زمانی است که اعمال قدرت مردمی به تعویق میافتد. انقلابهایی که بهجای برچیدن استبداد، صرفاً حاکمان را جابهجا میکنند، شرایط شکست خود را بازتولید مینمایند.
توهین سمبلیک، آسیب مادی و سیاست اعتراض
منتقدان استدلال میکنند که در شرایط سرکوب، کنشگران و فعالیت سیاسی باید از اقداماتی که خطر “مخدوشکردن مرزها”، “سردرگمکردن افکار عمومی” یا فراهمکردن فرصت برای تبلیغات دولتی را به همراه دارد، پرهیز کنند. در این منطق، تمرکز بر رژیم در قدرت، بهعنوان دشمن اصلی، یک ضرورت امنیتی تلقی میشود، و دگر اندیشی نه شرط ضروری سیاست انقلابی، بلکه تهدیدی برای بقای و ضربه به جنبش قلمداد میگردد. از نظر تاریخی، این بیان امنیت و انضباط نه برای حفاظت از جنبشها در برابر سرکوب، بلکه برای کنترل دگراندیشی و حفظ سلسلهمراتبهای نوظهور استبداد بهکار رفته است.
سوزاندن تصویر رضا پهلوی در کنش پاریس بهعنوان شکلی از خشونت توصیف شده است، عملی که گفته میشود به شخصِ به تصویر کشیده شده آسیب میزند و نفرت برمیانگیزد (استدلالی که در مورد تصویر خامنهای مطرح نشده است). این چارچوببندی یک تمایز اساسی را فرو میریزد: تفاوت میان توهین سمبلیک و آسیب مادی. بدون این تمایز، دگر اندیشی نامفهوم میشود.
سوزاندن عکس یک فرد صاحب قدرت، حمله به شخص نیست؛ رد اقتدار او است. مانند کاریکاتورهای پیامبر اسلام یا کنشهایی چون آتشزدن پرچم، این عمل در ساحت نفی نمادین عمل میکند. نه اجبار میآفریند، نه جراحت وارد میکند و نه سلب مالکیت میکند؛ بلکه امتناع را بیان میدارد. توصیف چنین اعتراضهایی بهعنوان خشونت، بازتعریف جدیدی از خشونت است—بهگونهای که دیگر خشونت اعمال زور بر بدنها و جانها اشاره نمی کند، بلکه به جریه دار شدن، ناراحتی ان که قدرت دارد رجوع میکند.
این خلط، در فضای سیاسیای که توهین بهعنوان آسیب تلقی میشود و آسیب از شرایط مادی جدا میگردد، بشدت رایج شده است. جراحت نمادین بر حاکمان بر جراحات واقعیای که بر کسانی که بر آنها حکومت و آنها را استثمار میکنند مقایسه و مقدم شمرده میشود.
در این منطق، کنترل و دسیپلین کردن اعتراض، این بار نه این دلیل که مردم و کسی را به خطر میاندازد، بلکه چون ادعای مشروعیت اقتدار را مختل میکند، انجام می شود. (نگاه کنید به تهدیدهای سلطنتطلبان در واکنش به آتشزدن پرچم و اعتراض عریان).
این پدیده جدید نیست. طبقات حاکم همواره کوشیدهاند چالشهای علیه اقتدار خود را بهعنوان بینظمی یا خشونت تعریف کنند. آنچه امروز تغییر کرده، زبان و بیان است. جایی که دگراندیشی زمانی با عناوینی چون فتنه یا کفران جرمانگاری میشد، امروز بهعنوان “آسیب” کنترل میشود.
این دینامیک بهویژه برای مبارزات رهاییبخش زنان آشناست. زنانی که هنجارهای “آبرومندی”را نقض میکنند، همیشه متهم میشوند که واکنش منفی برمیانگیزند، به آرمان آسیب میزنند یا به رژیم فرصت میدهند. مسئولیت به پایین منتقل میشود و قدرت تبرئه میگردد. هنگامی که زنان نمادهای اقتدار پدرسالارانه، از حجاب اجباری گرفته تا حذف بدنی و فیزیکی زنان، تقدس اخلاقی یا رهبری و قدرت موروثی، را هتک حرمت میکنند، براشفتگی آنها از بر خشونت نیست؛ از بر سر نافرمانی است.
سوزاندن تصاویر علی خامنهای و رضا پهلوی امنیت آنان را تهدید نمیکند؛ تقدس آنان را به چالش میکشد. این اعتراض، مطالبهٔ احترام و حرمتگذاری به اقتدار و استبداد را رد میکند. دقیقاً به همین دلیل است که واکنشهای شدید برمیانگیزد—نه چون جان کسی را به خطر میاندازد، بلکه چون قدرت را از قداست میاندازد.
بیانی که اقتدار را میرنجاند، معادل گفتاری که به خشونت علیه مردم را فرا می خواند نیست. اولی قدرت را به چالش میکشد؛ دومی آن را علیه مردم بسیج میکند. خلط این دو نه از آسیبپذیران محافظت میکند، بلکه کسانی را حفاظت میکند که از پیش بهواسطهٔ قدرت مصوناند. افزون بر این، تحریک به خشونت مستلزم فراخوان به آسیبرساندن، طرد یا حمله به مردم است؛ حال آنکه اعتراض نمادین اقتدار و مشروعیت را هدف میگیرد، نه مردم را. ندیده گرفتن و فراموش کردن این تمایز، به فروکاستن همهٔ اعمال دگراندیشانه و رادیکال به یک تخطی اخلاقی میانجامد و تنها اشکال مطیعِ و نوع مجوز مخالفت را دستنخورده باقی میگذارد.
وقتی اعتراض نمادین بهعنوان خشونت بازتعریف میشود، آستانهٔ، سقف و یا سرکوب پایین میآید. هر کنشی که تصویر اقتدار از خود را مختل کند، میتواند نامشروع تلقی شود. این منطق بهطور نامتناسبی علیه زنان بهکار گرفته میشود، زنانی که بدنها و اعتراضاتشان از پیش بهعنوان منابع بینظمی قاببندی شدهاند. پیام روشن است: اعتراض دگراندیشانه تنها زمانی مجاز است که محترمانه، منظم، غیرمختلکننده و فروتن در برابر قدرت باشد.
جنبشهای انقلابی هرگز تحت چنین شرایطی پیش نرفتهاند. آنها همواره شامل اشکال اعتراضهایی بودهاند که نورم ها و هنجارهایی را نقض میکنند که استبداد و اتوریته با آن خود را حفظ میکند: آتشزدن پرچمها و تمثالها، سرنگونکردن مجسمهها، امتناع از حرمتگذاری. دفاع از این کنشها بهمعنای ستایش توهین بهخاطر خودِ توهین نیست، بلکه اصرار بر این است که رهایی مستلزم آزادی برای نفی نمادین و شکل مادی اقتدار است.
همسنگگرفتن سوزاندن یک عکس با خشونت علیه یک انسان، حرکتی سیاسی است که توجه را از زندانها، اعدامها و سرکوب به سوی رنجش خاطر قدرتمندان منحرف میکند. هیچ سیاست رهاییبخشی نمیتواند این وارونگی را بپذیرد. جنبشی که تحمل توهین نمادین به اقتدار را ندارد، پیشاپیش چارچوب اخلاقی تمکین و تسلیم به استبداد و قدرت آن را پذیرفته است؛ استبدادی که مدعی مخالفت با آن است.
آبرومندی، بدن و خیزش فمینیستی
اعتراض عریان همچنان با این انتقاد مواجه است که چنین کنشهایی ابژهسازی را بازتولید میکنند، سیاست را به نمایش فرو میکاهند و ادعای رژیم را تأیید میکنند که زنانِ خواهان رهایی صرفاً میخواهند برهنه باشند. این نقد، شیوه کارکرد قدرت را بهدرستی درک نمیکند.
بدنهای زنان صرفاً میدان نمادین نیستند؛ زیرساخت مادی بازتولید قدرتاند. رژیم اسلامی زنان را نه بهخاطر کنشهایشان، بلکه به این دلیل سرکوب میکند که کنترل بدنهای زنان برای شیوهٔ حکمرانی آن مرکزی است. حجاب اجباری، قوانین عفاف و آپارتاید جنسیتی سیاستهای اخلاقی نیستند؛ روشهای حکمرانیاند.
زنانی که بدنهای خود را بهعنوان عرصههای امتناع علیه دولتی بهکار میگیرند که از طریق کنترل بدن آنها حکومت میکند، ابژهسازی را بازتولید نمیکنند؛ بلکه سازوکار و مکانیسم کارکرد سلطه را افشا میکنند.
اعتراض عریان، ادعای بر ذاتاً رهاییبخشبودن برهنگی نیست و نسخهای برای همهٔ زنان هم محسوب نمیشود. این تنها یکی از تاکتیکهاست، تاکتیکی که دقیقاً به این دلیل بهکار گرفته میشود که بدنهای زنان بهعنوان کانون خطر، شرم و بینظمی ساخته شدهاند؛ جایی که از طریق آن، کنترل اجتماعی اعمال میشود. بازپسگیری بدن بهمثابه میدان مقاومت، هستهٔ ایدئولوژیک استبداد دینی و ملیگرایانه را مختل میکند.
هم استبداد روحانیان و هم استبداد موروثی بر انضباط و کنترل زنان متکیاند، نه فقط بهصورت نمادین، بلکه مادی، از طریق کنترل بر جنسیت، بازتولید و حضور عمومی. تنظیم زندگی زنان ویژگی فرعی این نظامها نیست؛ یکی از ابزارهای اصلی طبیعیسازی و بازتولید استبداد است. هر نتیجهٔ سیاسیای که این ساختار را حفظ کند، فارغ از بستهبندی ایدئولوژیک آن شرایط سلطه را بازمیگرداند.
فراخوان به آبرومندی همان پیشفرض کنترل دینی را بازتولید میکند: بدنهای زنان باید در خدمت هدفی سیاسیِ بزرگتر مدیریت شوند. تاریخ نشان میدهد که “آبرومندی” و تمکین هرگز زنان را از سرکوب محافظت نکردهاند. تعویق بهصورت ساختاری عمل میکند: رهایی همواره به آینده حواله میشود، زیرا نظم سیاسیای که در حال شکلگیری است، توان زیستن با آن را ندارد.
در پایان
در سراسر تاریخ مدرن ایران، استبداد از طریق تقویت و مشروعیت بخشی به قیمها، وراثین قدرت و کنترل بدنهای زنان بهعنوان ابزاری برای کنترل جامعه بازتولید شده است. هر بار که مبارزهٔ تودهای به آستانهٔ گسست از این نظم نزدیک شده، فشار برای تعویق رهایی، انضباط، کنترل “احساسات” و دگراندیشی، پا به میدان می گذارد. و آن هم در خدمت جایگزینی قدرت مردمی با یک پدرسالار.
باز تعریف انقلاب زن، زندگی، آزادی بهعنوان “انقلاب ملی” همین مسیر تثبیتشده را دنبال میکند. فراخوانهای “وحدت” که نیازمند سکوت میباشد، وسیله ای است در خدمت تمرکز استبداد. و نقدهایی که در پی تنظیم و کنترل خودمختاری زناناند، از انقلاب حفاظت نمیکنند؛ بلکه حدود و محدودیت آن را از پیش ترسیم مینمایند.
پرسش محوری این نیست که آیا رژیمی دیگر ممکن است کارآمدتر حکومت کند یا کمتر خشونتبار به نظر برسد، بلکه سوال محوری این است که آیا روابطی که سلطه را نگه می دارد، از جمله استبداد پدرسالارانه، رهبری موروثی و مدیریت بازتولید اجتماعی، برچیده می شوند یا صرفاً بازسازماندهی میشوند.
آنچه دشمنی با نفی هم زمان تاج و عمامه را برمیانگیزد، چشمانداز انقلابی است ملتی بدون بیمنجی، بدون قیم و بیپدرسالارِ. چنین خیزشی اصرار دارد که آزادی وعدهای نیست برای اعطا کردن پس از برقراری نظم، بلکه جوهرهٔ خودِ مبارزه همین امروز است.
این نه دغدغهای انتزاعی است و نه منحصر به ایران. تهاجم مداوم به روژاوا، جایی که زن، زندگی، آزادی نخست نه فقط بهعنوان شعار، بلکه بهمثابه اصل حکمرانی صورتبندی شد، نشان میدهد وقتی رهایی زنان غیرقابلمذاکره تلقی میشود چه رخ میدهد. روژاوا که بر سازمانیابی مستقل زنان، خودفرمانی جمعی و رد حاکمیت پدرسالارانه استوار است، دقیقاً به این دلیل هدف قرار گرفته که اقتدار موروثی و تابعسازی خودمختاری زنان به قدرت دولتی را نمیپذیرد. سرکوب آن نه شکست واقعگرایی، بلکه واکنش نظم منطقهای و جهانیای است که توان تحمل انقلابی بدون پدرسالاران را ندارد.
ایران اکنون با همان آستانهٔ تاریخی مواجه است. نزاع بر سر این نیست که چه اقتداری جای رژیم اسلامی را خواهد گرفت، بلکه بر سر آن است که آیا انقلاب در برچیدن قدرت استبداد کامیاب خواهد شد، یا اینکه استبداد بار دیگر از طریق گذار، وراثت و اشکال دیگر با کنترل بر زندگی مردم حفظ خواهد شد.
ترجمه متن از انگلیسی توسط فریبرز پویا
عکس از آموری کورنو
Photo by Amaury Cornu

Leave a Reply to AnonymousCancel reply